تبليغاتX
شب بارانی
در امتداد دلتنگی
 

 

خدایا ..... از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار


نگاهی

 
              یادی 


                      تصویری
                                    

                                       خاطره ای

 

  برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد

 

                                                           روزی چقدر عاشق بودیم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

 

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

 

چه جنونی٬چه نیازی٬چه غمیست...

 

یا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد

 

چه عذاب و ستمی ست

 

دردم این نیست ولی

 

دردم این است که من بی تو دگر

 

از جهان دورم و بی خویشتنم

 

پو پکم! آهو کم!

 

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط سعید | 


 


به او گفتم



باران که ببارد



عادت خواهي کرد به گريستن در باران



و اشک هاي تو



باراني خواهد شد



هم چون تمام باران ها ،



خنديد؛ او عادت را نمي فهميد ...

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

 

 

همیشه منتظرت بودم که

 

..........

  

منتظر دستای گرمت بودم تا نجاتم بده

 

هر چی با تو خنديدم ، هر چی گريه کردم

 

هر چی احساس کردم

 

نميدونم کدوم آرزو، تو رو صدا کرد ؟

 

نميدونم کدوم خواهش ، معنای خواهش من شد ؟

 

نمی دونم کدوم شک و ترديد ، واژه های دردآلود منو از يادت برد ؟

 

نميدونم چرا اين قصری رو که تمام نفسهام تو اون محبوس بود

 

يه شبه خراب شد؟

 

همه راها رو رفتم

 

همه درارو کوبيدم

 

با تمام حسم صدات کردم

 

ولی نفهميدم چرا؟

 

چرا نشد پيدات کنم

 

چرا نشد مال من باشی؟

 

می دونم بی تو بودن سخته

 

 تو اين چند وقت خوب مزه اش رو چشيدم

 

اما من تسليم تقديرم. تسليم انتخاب تو

 

تازه يه تشکرم به اون بدهکارم .

 

به خاطر تمام حسايی که تو من زنده کرد

 

هم اون ، هم تو

 

حسه نفرت ، کينه ، انتقام ، پوچی ، شکست ، پشيمونی ،حتی دروغ

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

..............

 

من واسه چی زنده ام؟؟؟!!!

 

صدای منو می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟...............

 

حالم از خودم بهم می خوره

 

لعنت به من ، لعنت به تو...

 

حتی لعنت به اونی که ازم گرفتش

 

حتی لعنت به ... نه لعنت اونم واسه من

 

خوشبختش کن با هر کی که خودش می خواد

 

شايد وقتی خوشبخت شد ياد من بيفته که تنها آرزوم خوشبختيش بود

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط سعید | 

 

 

 

از آينه ي چشمانت

 

از بغض گلويت

 

از لرزش دستانت

 

از اشك هاي بي دليلت

 

يك جمله در ذهن روشنم نقش بست

 

 

دلم شكست!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

 

تو از عبور ثانیه های گنگ ...به هیچ رسیدی!

 


اینک چندمین ماه اسارت تو است؟می دانی؟

 

چند روز است که فراموشی آسمان را از یاد برده ای؟

 

چند شب است خواب دریا را ندیده ای؟نمی دانی؟

 

شاید هم می دانی و بهتر است...

 

باشد!اما من می دانم.خوب می دانم!

 


من می دانم سال هاست که عطر باران را به بهار بخشیده ای !

 

حتی می دانم در هراس لحظه های نیامده چگونه زمان را گم کرده ای!

 

من طراوت ابر را در چشم هایت دیده ام!

 


اما همه را فراموش می کنم٬هر چه هست و نیست.

 

آخر...من تنها به یک نگاه تو دلخوشم...

 

اشاره کن تا به همین نگاه ساده نماز بگذارم

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط سعید | 

 

 

 

دوستت داشتم....يادته ؟  

 

گفتم دوستت دارم و تو گفتي كوچكي براي

 

 دوست داشتن

 

و من رفتم تا بزرگ شوم

 

اما آن قدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط سعید |